در یکی از افسانه های صحرایی حکایت مردی آمده که می خواهد به آبادی دیگری نقل مکان کند و اثاثش را روی شتر می گذارد: قالیچه ها، وسایل پخت و پز، چمدان پر از لباس و…
و حیوان همه اینها را تحمل می کند. مرد وقتی می خواست حرکت کند، به یاد یک پر آبی رنگ زیبا افتاد که پدرش به او داده بود. رفت پر را پیدا کرد و آورد و روی شتر گذاشت. شتر در زیر سنگینی این بار فرو افتاد و مرد.
حتما آن مرد با خود فکر کرده:
- شترم حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند!
گاهی ما درباره دیگران همین فکر را می کنیم... بدون این که بفهمیم که یک شوخی کوچک ما حکم همان قطره ای را دارد که کاسه صبر شخصی را لبریز می کند.
مکتوب- پائولو کوئیلو
تو ويترين زندگي به عروسكي نگاه نكن كه نميتوني به
دستش بياري.
چون اون فقط وسوسه ميكنه عروسكي رو كه داري از دست
بدي...
............................................
به اميد رهايي از خطاهاي دائمي...
به اميد دانايي، براي زندگي عقلاني...
به اميد تفكر در راه عاشقي...
به اميد رفتن به سوي خوشبختي.
.............................................
دوستاي خوب مثل ستاره هاي آسمونن.
حتي اگه نبينيشون خيالت راحته كه هستن.
..............................................
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي پنهاني بود
................................................
دوباره فال حافظ و دوباره تو كنارمي
هميشه در خيالتم اگر چه بي خيالمي
.............................................
با خون دل نوشتم غربت مكان ما نيست
از ياد بردن دوست هرگز مرام ما نيست
................................................
دل رو زدم به دريا زدم واست پيامي
فقط براي اينكه نگي تو بي مرامي
.............................................
واسه دشت وسيع مهربونيات، مترسك ميشم،
تا هرگز غم دور و برت نباشه
...............................................
گر فراموش كند چرخ زمان خاطره ها
تو فراموش مكن آنچه ميان من و توست
................................................
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
اي خوش آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
.................................................
محبت شما چشمه ايست از جنس نور
ارادت من پياميست از راه دور
...........................................
هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد
بي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد
............................................
گاهي نمي شود كه نمي شود...
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود
گاهي نمي شود كه نمي شود
گاهي هزاردوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تومي شود
گاهي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود
ياد بگيريم: كه دوستان فرشتههايي هستند كه شما را
بر روي بالهايشان بلند ميكنند ، زماني كه بالهاي شما
به سختي به ياد مي آورند چگونه پرواز كنند...
There is no beginning and ending…
Yesterday is History…
Tomorrow is a Mystery…
Today is a gift…
That’s why we call it present
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...ديروز به تاريخ
پيوسته ... فردا رازي است ناگشوده ...
اما امروز يك هديه است.